۷۲ بیت مثنوی عاشورایی.. “جان خیره به التهاب چشمت بود”
۷۲ بیت مثنوی عاشورایی.. “جان خیره به التهاب چشمت بود”

آفتاب ایلام، عباس صیدی، با   ۷۲ بیت مثنوی عاشورایی.. با عنوان “جان خیره به التهاب چشمت بود” سرود: این تب که چنین شراره افروزد بی شک همه جا،زشعله می سوزد آتش که عطش، عطش که آتش بود آن روز فرات، مملواز غش بود این زخم نبود ،خشم طوفان بود شاید که هبوط محشر جان […]

آفتاب ایلام، عباس صیدی، با   ۷۲ بیت مثنوی عاشورایی.. با عنوان “جان خیره به التهاب چشمت بود” سرود:

این تب که چنین شراره افروزد
بی شک همه جا،زشعله می سوزد

آتش که عطش، عطش که آتش بود
آن روز فرات، مملواز غش بود

این زخم نبود ،خشم طوفان بود
شاید که هبوط محشر جان بود

جز دشتی از نیزه روبه رویش نیست
این اسب که شیهه درگلویش نیست

تاساقی عشق، آب ، می جوید
ناز از تن کودکی نمی روید

تا ظلم وزید، غم تجسم کرد
جان را همه، خالی از تبسم کرد

آن دست فتاده برزمین عشق است
مشکی که به نیزه شد عجین عشق است

آتش که گرفته این چنین جان را
یعنی که شکوه داده پیمان را

سوگند که سهم عشق مارا داد
آن دست که ناگه بر زمین افتاد

ای دست! تو مسلک افرین گشتی
درکشور دل، فراترین گشتی

مردی که عصاره ی نگاهم بود
دستان بریده اش پناهم بود

هان ای ! یل پر خروش من برگرد
عباس غزل فروش من برگرد

ای عارف خسته، درکنارم باش
آرامش رنج بی شمارم باش

عباس بهاری از وفا دارد
عباس تمام کربلا دارد

ای وای برکربلا شبی بی تو
مقدور نشد وفا شبی بی تو

جز درد زشانه ام نمی روید
حرفی کسی از وفا نمی گوید

ساغرشکسته ای عطش در کام
آشفته، شبیه باد ، نا ارام

هنگام وداع با علی اکبر
با داغ دل ،فراق او درسر

هرچند خودم خدای احساسم
محروم زسایه سار عباسم

عباس! تمام قصه ات این بود
عشقت گره داده ای به مشک و رود

مشکی که شکست بغض نمناکش
رودی که غرور کرده بی باکش

مردی که زعشق می برد فرمان
بی دست گرفته مشک با دندان

من ماندم و عاشقی ، تملک شد
خون ریخت و کربلا تبرک شد

خون ریخت و زد شکوفه عاشورا
این خاک سیاه گشت ، جان افزا
*
این مرد که از بلور خورشید است
چون نور ، رها ز دام تردید است

ترسیم نموده آن چه نقشش بود
شوری که سرش ، نوید بخشش بود

او مثل ابو تراب ، یا هو کرد
اسرار دلی شکسته را رو کرد

آن مرد که مشرقی ترین ها بود
آیینه نگار راه دین ها بود
****
صبحی ، سحری، نشسته ام با تو
من پیش توام ، شکسته ام با تو

من زینبم و اسیر در ماتم
بعد از تو به دست من فتد پرچم

تا روز ابد نمی رود ، ازیاد
آشفتگی ام ، ورق ورق در باد

من دغدعه ی هماره ات گشته ام
سوزنده ترین شراره ات گشته ام

بر دامن شام ،شعله بفشانم
وقتی که پس از تو خطبه می خوانم

بعد از تو خیال من نشستن نیست
در داغ تو ماندن و شکستن نیست

در شام چه ولوله ای به دل می کرد
زینب که یزید را خجل می کرد

هر چند که ترجمان اندو هی
زینب ! تو چه قدر عشق بشکوهی

این صبر تو بود در زمین چرخید
در دامن دشت کربلا پیچید

حیرانی من که از تو شد دریا
همراه من است و در دلم پیدا

تا حنجره هست و سوز تاب و تب
پس نام تو گم نمی شود ، زینب
*

امشب شب بی سقایی مولاست
خون مو یه ی نینوا یی مولاست

آتش بزن ای بلا به هستی ام
بر میکده ، بر بساط مستی ام

این دشت غبار، خاک غربت زا
رو کرده نشانه ی اسارت را

من مانده ام و چه التهابی سخت
اکنون منم و چه انتخابی سخت

ای شهر نفاق ، شهر خواب آلود
کی وقت عبور کردن از من بود

یاد آور بغض تلخ من ، کوفه
ای عهد شکسته ، دل شکن، کوفه

میثاق به هم زدی ، ندانستم
چیزی زتو و بدی ، ندانستم

من ماندم شهر کوچه هایش بست
غربت زده با برادری بی دست

ماییم و شب و غبار پی در پی
از هر طرفم سوار پی درپی

امشب شده اسب من رها در باد
می تازم و خواهم التجا در باد

چشمم به گلوی پاره می دوزم
می تازم و خیمه خبمه ، می سوزم

یک چشم به کودکی که عطشان است
یک چشم به روبه رو که طوفان است

یک دست به نیزه و کمان دارم
یک دست به سوی آسمان دارم

یک بار کنم سرم در اغوشم
یک بار زموج نیزه بی هوشم

من بودم و اسب خسته ای در جنگ
من بودم و راه بسته ای در جنگ

من بودم و پیکری رها بر اسب
من بودم و ضجه ی دعا بر اسب

من بودم و کاروان خاموشم
با این دل پر شرار مغشوشم

**
جان خیره به التهاب چشمت بود
دل، شیفته ی شکوه خشمت بود

سالار شکوهمند جان ، مولا
ای ظلم ستیز قهرمان ، مولا

خنیاگر خون ! حسین حیدر زاد
این شب شکنی ، گرامی تان باد

درجنگ تو عشق بودو کوشش بود
دیدم که نه خواهش و نه کرنش بود

در جنگ تو دست ها از آن تن رست
جاری شدو شد حدیث مشک ودست

****
بعداز تو جهان ، مدار تکفیر است
چون پور ام البنین زمین گیر است

بگذار که اشک سهم من باشد
بعد از تو شرار در بدن باشد

شوری که همیشه گرم و جاری است
اشکی که دلیل سوگواری است

من باشم و انتشار اندوهت
با بغض شب و سکوت انبوهت

یعنی که بمیرم از غروب وغم
یعنی که شوم از قبیله ی ماتم

بگذار بچرخد این عزداری
این فصل بهار گریه گساری

بگذار زمشک و دست بنویسم
از ساقی و هر چه هست

ای مرد ترین مردها مولا
سالار بزرگ دردها، مولا

از بغض قدیمی ام نمی کاهم
من خلوت خویش از تو می خواهم

آن جا که ده روز قحط باران بود
شب بود و تمام دشت ، طوفان بود

محروم مکن زمهر چشمانت
دستم که نمی رسد به دامانت
**

انتهای پیام/

  • نویسنده : عباس صیدی