دوشنبه، 27 فروردین 1403| 15 April 2024

جدال با مرگ از زبان یک کرونایی

۱۴۰۰/۰۶/۰۹ ۱۰:۲۹ چاپ کدخبر: 13544
ایلام - ایرنا - ۱۷ ماه از شیوع کرونا در کشور می گذرد و تاکنون خانواده های زیادی داغدار عزیزانشان شده اند و هزاران نفر نیز با لحظات سخت و دلهره آور در روزهای ابتلا دست و پنجه نرم کرده و برای زنده ماندن هر ...

به گزارش ایرنا، در این روزهایی که کرونای جهش یافته موسوم به دلتا بشدت در حال گسترش است و روزانه بیش از ۶۰۰ نفر از هم وطنان را راهی دیار باقی می کند، خودم چند روزی است به این بیماری مبتلا شده ام و اگر رسالت خبرنگاری نبود و چندین و چند مشکلی که خود به عینه با آن دست به گریبان بودم، استراحت را به نگاشتن ترجیح می دادم.

اما خبرنگار که باشی در هر لحظه دنبال سوژه ای و درد و رنج دیگران کم از درد و رنج خودت نیست و در همه حال به دنبال آنی که غمی، دردی، رنجی از دل کسی بزدایی.

چطور کرونا گرفتم

طبقه پایین خانواده پدرشوهرم چند روزی بود که علایم سرماخوردگی داشتند، پدر شوهرم به خاطر ابتلا به سرطان و درمان پرتو درمانی بسیار ضعیف شده بود، وقتی با ظرف سوپ در حالی که ماسک زده بودم پایین رفتم، خواهر شوهرم خواهش کرد پدرش را به درمانگاه ببرم و برایش سرم تزریق کنم.

به محض آماده شدن تنها در همان چند ثانیه ابتدایی که داروها و سرم ها را به دستم داد و با من حرف می زد، کار تمام شده بود، چون بعد از رفتن به درمانگاه و بازگشت به خانه کم کم سردردم شروع شد، چند قرص استامینوفن آرامم کرد و صبح روز بعد برای آنها دمنوش درست کردم و پایین بردم و جویای احوال شان شدم و بعد آبمیوه.

شب نشده، درد پاهایم شروع شد و سر دردی که این بار حتی با نوافن و کدوئین هم آرام نگرفت، درد هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد به حدی که حتی نمی توانستم روی پاهایم بایستم، تمام سلولهای تنم درد داشت بدترین دردی که تا حالا تجربه اش کرده بودم.

کف پاهایم را انگار با میله های گداخته داغ می کردند، تمام تنم گر گرفته، انگار در سرم قیر مذاب می جوشد و از جوشش آن، قطره های سوزان اشک از چشمانم سرازیر می شود.

درد تمام تنم را فرا گرفته، پاهایم را به زور تکان می دهم، کلیه هایم درد می کند و حالت تهوع و سرگیجه امانم را بریده و تاب و توانم را ربوده است، تمام لباس هایم و دانه دانه موهایم خیس عرق شده و در آتش می سوزم.

با هر جان کندنی هست خودم را داخل ماشین می اندازم تا به همراه همسر و دخترم به بیمارستان بروم.

چند داروی مسکن و سرم و آمپول که حالا گیر نمی آید و با این تن رنجور و درد آور که تاب دراز کشیدن و نشستن در ماشین را برایم هزار بار سخت تر کرده باید داروخانه های شهر را زیر و رو کنیم.

آدرس داروخانه شهید مصطفی را می دهند، راهی می شویم، بعد از کلی انتظار یکی از پرستارها حال نزارم و بی قراری های دخترم را که می بیند از من می خواهد روی تخت استراحت کنم، هنوز همسرم در صف دارو است، درد امانم را بریده، پرستار در میان جمع دوستانش در ایستگاه پرستاری، چشم از من بر نمی دارد.

دکتر اورژانس را صدا می کند و با مشورتش برایم سرم و داروی مسکن تزریق می کند، کمی بعد سرم و داروهایی که همسرم می آورد را جایگزین می کند.

حالت تهوع و سردرد همچنان شدت می گیرد با اتمام سرم به شوهرم می گوید مجدد با دکتر صحبت بکن شاید داروی دیگری تزریق کند.

از شانس من دکتر شیفتش تمام شده و دکتر دیگری آمده، وقتی شوهرم به دنبالش می رود، از همان فاصله سه چهار متری از شوهرم می خواهد من را از اینجا ببرد تا بخش را آلوده نکنم.

دردم هزار برابر بیشتر، دخترم با چشمان اشک آلود و همسرم درمانده تر از همیشه از پرستار می خواهد سرم را از دستم جدا کند، با تن رنجور و حال نزار خودم را داخل ماشین می اندازم تا خانه همچنان درد کشان تاب می آورم، باز هم چندین و چند قرص مسکن دیگر و بیهوش می شوم اما نصف شب با درد و شدت تب بیدار می شوم، خودم را زیر شیر آب می گیرم تا کمی از دمای بدنم کم شود.

همچنان سردردهایم ادامه دارد با هر حال مرگی که هست شب را به صبح می رسم، حالا تب و دل درد و بدن دردهای دختر بزرگم شروع می شود و من با هر جان کندنی به دنبال تهیه سوپ و دمنوش و آبمیوه برایش خودم را سرپا می کنم.

راهی بیمارستان دیگری می شویم شاید کمی خلوت باشد، دکتر برای هر دویمان دارو می نویسد و برای من سی تی اسکن، باز هم با همه آن دردهای دیوانه کننده پس از کلی گشتن داروخانه و یافتن جای برای انجام سی تی اسکن آدرس همان شهید مصطفی را می دهند و دوباره به ناچار به بیمارستان می رویم.

درد بیشتر و بیشتر می شود، بیمارستان از هر موقع اش شلوغ تر است، در محل بستری کرونایی ها بیش از ۵۰ نفر زن و مرد ایستاده اند، موقع اذان مغرب شده، برای انجام سی آتی اسکن باید دستور پزشک اورژانس باشد، با هر زحمتی هست دستور ثبت می شود و اسمم را صدا می زنند.

سی تی اسکن را که انجام می دهم حالم خیلی بدتر می شود، برای دیدن جواب به اتاق پزشک اورژانس می روم اما دکتر می گوید اینترنت قطع است و نمی تواند سی تی اسکن را ببیند.

دکتر حالم را می بیند اصرار می کند بر روی تختی سرم و داروهایم را تزریق کنم اما پرستارها از تزریق آن خودداری می کنند و اصرار دارند به بخش کرونایی ها برویم.

مستأصل و درمانده خودمان را به درمانگاه بخش خصوصی می رسانیم تا حداقل با وصل سرم در داخل ماشین راهی خانه شویم و کسی را مبتلا نکنیم، مسئول تزریقات در پناه نور چراغ موبایل رگ دستم را بعد از کلی زحمت پیدا می کند و برایم وصل می کند.

داخل خانه که می شویم درد از هر موقع دیگر بیشتر شده و لحظه لحظه مرگم را در پیش چشمانم می بینم ، چند آمپول داخل سرم و پس از کلی زحمت سرم را وصل می کنم و در قطره قطره اش انگار مرهمی برای دردهایم در رگ هایم سرازیر می شود، ساعت از ۱۱ شب گذشته و بچه هایم هنوز شام نخورده اند، کمی که بهتر می شوم برایشان چیزی آماده می کنم، داروهای دخترم را می دهم و باز تن نحیف خود را در رختخواب جا می دهم.

نصف شب از صدای گریه دختر کوچکترم که تنها شش سال دارد و از تب می سوزد بیدار می شوم، دستپاچه داروهای تب بر را به او می دهم و شروع به پاشویه اش می کنم، به شوهرم اصرار می کنم نزدیک ما نشود چون نمی خواهم در این گیر و دار واگیری بیماری او هم مبتلا شود زیرا که برای درمان ما نیاز است کسی سالم بماند تا به وضعیت ما رسیدگی کند و حداقل برایمان چیزی تهیه کند.

گلویم بشدت متورم شده، غده های لنفاوی ام انگار توان مقاومت در برابر ویروس مرگ را ندارد، صدایم بالا نمی آید، همچنان تب و پاهایی که انگار ده ها بار کامیون از رویشان رد شده و توان ایستادن و تکان دادنشان را ندارم، درد تمام جانم را گرفته، سعی در آرام کردن بچه هایم که در آتش تب و بدن درد ناله می کنند ، دارم، واقعا هیچ رمقی ندارم.

همسرم همه پزشک های متخصص را سر می زند شاید نوبتی برایم پیدا کند تا نتیجه سی تی اسکن را نشان دهیم هیچ کدام نوبت ندارند همگی تا هفته آینده جواب می کنند بلکه با کلی اصرار از یکی از آنها برای دو روز بعد نوبت می گیرد.

تحمل درد با خوردن مسکن ها در ساعاتی از روز میسر می شود، در همان یکی دو ساعت همچون کسی که به مرخصی آمده با تمام توان کارهای خانه را انجام می دهم کلی سوپ و دمنوش و غذا و آبمیوه آماده می کنم و بعد دوباره می افتم.

روز موعود می رسد بالاخره نزد پزشک متخصص ریه می روم، پس از کلی انتظار در میان انبوهی از بیماران کرونایی به اتاق پزشک می روم و سی تی اسکن را می بیند و خبر از درگیری خفیف ریه می دهد.

چند دارو و آمپول برای کمک به تنفس بهترم می نویسد، باز هم برای پیدا کردن دارو و آمپول ها که هیچ کجا پیدا نمی شوند، راهی بیمارستان شهید مصطفی می شویم، حالم نسبت به روزهای دیگر بهتر است اما گلو درد و تورم آن آنقدر زیاد است که حتی نمی توانم آب دهانم را قورت دهم.

همسرم روبروی در بیمارستان ماشین را پارک می کند و به دنبال آمپول ها می رود، خروجی محل بستری بیماران کرونایی، چندین نفر در حالی که لباس سیاه پوشیده اند، منتظرند تا جسد بیمارشان را ببرند.

دختر جوانی حدود ۱۷ساله را در حالی که از شدت غم نای گریه و ایستادن ندارد را می بینم، پسر جوانی زیر بغلش را گرفته، دخترک نحیف دستش را روی دلش می گذارد، جسد را که در کاور سیاه پیچیده اند، می آورند، پاهایش سست می شود، پسرک محکم تر او را می گیرد، نای گریه ندارد، ناله ضعیف و اشک هایی که به زیر ماسک روی صورتش می غلتند، گریه امان من را بریده، بی صدا گریه می کنم، صدای اذان مغرب به گوش می رسد و لحظه غریبانه و دردناک مرگ یک نفر دیگر، صلوات می فرستم و فاتحه ای و برایش آرزوی آرامش ابدی می کنم.

دلم می خواست همه تصاویر را ضبط کنم اما دلم ریش می شود از دیدن این ماجرا و از خیرش می گذرم، شوهرم زنگ می زند، می گوید "آمپول ها خیلی گران هستند، چکار کنیم، پول داریم یا نه".

مجبوریم بخریم و هر آمپول را دانه ۱۷۷ هزار تومان می خرد و به همراه داروهای دیگر و ویزیت سر از ۷۰۰ هزار تومان تنها برای یک ویزیت در می آورد.

رنج و درد بیماری کرونا از یک سو، هزینه دارو و درمان از سوی دیگر، دیدن همراهان بیماران در محوطه بیمارستان که از شهرستانهای اطراف آمده و در خودروهای خود داخل خیابان چمباته زده اند دل هر رهگذری را به درد می آورد.

آخر مگر برای چند نفر از اینها می شود اسکان و غذا تهیه کرد، کاش این روزهای سخت و گرفتاری، گروهی بسیج می شدند و برای این همراهان بی جا و مکان در بیمارستان ها غذا می آوردند یا حداقل در جایی آنها را اسکان می دادند.

تا وقتی که راهی بیمارستان نشوی از نزدیک درد و رنج وگرفتاری بیماران و نحوه برخورد با آنها را نبینی و رنج و زحمت تهیه کردن دارو و تزریق سرم و آمپول را نبینی هیچ وقت این کلمات را درک نخواهی کرد.

نمی دانم آنها که هزینه تامین دارو و درمان بیماران خود را ندارند و از دوست و آشنا تقاضای پول می کنند و حاضرند برای زنده ماندن جان عزیزانشان به هر زحمتی پول تهیه کنند، چقدر درد می کشند.

دیدن برخی تصاویر از انتظار و تکیه دادن همراهان بیمارانی که با چشمانی خیره به یک نقطه می نگرند و از همه چیز درمانده اند، بدترین تصاویری بود که در این چند روز در بیمارستان شهید مصطفی ایلام دیدم.

هنوز روند درمانی ام ادامه دارد و باید دوباره پس از تزریق آمپول ها سی تی اسکن بگیرم تا وضعیت ریه ام را کنترل کنم. نمی دانم آخر قصه کرونا که روز بروز تلخ و تلخ تر می شود برای هم وطنان و برای خانواده همسرم که اکنون ۱۶ نفر مبتلا به کرونا دارد چه می شود، امیدوارم که خداوند رحمان آخر این قصه را به خیر ختم کند و کسی داغدار عزیزش نشود.

از همه دوستان و همکاران و کسانی که این روزها با حرف هایشان قوت قلبم بودند، تشکر می کنم.



نویسنده: newsBot
همرسانی کنید:

نظر شما:

security code

کلیه حقوق این پایگاه متعلق به وب سایت خبری آفتاب ایلام است و استفاده از اخبار و محتوا با ذکر منبع مجاز است
طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان